تبليغاتX
مُحمّد رسا
مُحمّد رسا

اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم***عاشق نمي شوي که ببيني چه ميکشم
باعقل، آب عشق به يک جو نمي رود***بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دی شب سرم به بالش ناز وصال و باز***صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکايتي از جور شمع نيست***عمری است در هوای وصل تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نيست***شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه طوفان روزگار***جر در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی چو سر***با کس فرو نیاد این طبع سر کشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان***لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم
هر شب چو ماه به بالين من بتاب***ای آفتاب دل کش و ما پر يوشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم تو را***سحر پری دمیده به پیراهنت کشم
لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی***تابشنوی نوای غزل های دل کشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار***اين کار توست من هم جور تو می کشم
سروده ای از جناب آقای دکتر محمد حسين بهجت تبریزی معروف به {استاد} شهريار
منبع:www.gacedak.blogfa.com
نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 23:40 توسط mouhammad| |