اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير
بسم الله الر حمن الر حيم و سلام و درود خداوند بلند مرتبه و پاکيزه بر محمد و آل پاکش اين ايام را تسليت مي گويم و از خداوند درخواست دارم ما را در فهم هرچه بيش تر عاشورا که به حق، معناي ناب اسلامِ ناب محمدي است ياري بفرمايد. انشاالله... دردها فراوانند و اين بشريت است که در ميان اين رنج ها راه تکامل را مي پيمايد تا به سعادت برسد. بشريت به دنبال چيست؟ پاسخ کلي همان سعادت است! اما سعادت چيست؟ انسان در بستر زندگي - يا شايد اگر بپذيريد حيات - مسيري را طي مي کند؛ چه بخواهيم، و چه نخواهيم! و اين مسير؛ چه بخواهيم، و چه نخواهيم، در نگاه کلي به سمت تکامل است. کامل شدن در درون خود دو مطلب را به ذهن القا مي کند. مبدا کجاست ؟ و مقصد چه؟ در ميان همه اين سوالات و ابهامات چکونگي پيمودن نيز مطرح است. اساسا اين سوال که از چکونگي پيمودن مي شود؛ شايد! مقدم بر سوالات ديگر باشد؛ زيرا اگر دريافت ما از، پاسخ اين سوال، صحيح باشد خود نشاني و اشاره گري به چه-چيز- را يافتن است. شايد نکته اي هم که کمتر به آن توجه شده همين قضيه باشد. براستي چگونه بايد به دنبال فهم سوالات و ابهامات رفت؟! چگونه؟! چگونه بايد سعادت را يافت؟ استاد بزرگ وار شهيد مرتضي مطهري در جايي(جلد دوم مجموعه آثار-حالا اگه آدرس دقيق خواستيد پيدا مي کنم اما اجمالا همون جايي که جهان بيني رو بحث مي کنه-) مي فرمايند(نقل به مضمون) در اکثر و شايد همه مکاتب مخصوصا مکاتبي که بعد رنسانس ظهور کردند ايراد و مشکل و طريقه حل آن در خارج از وجود خود آدمي جستجو مي شود، اما اين خاصه اسلام است که اول به خود انسان اشاره مي کند بعد به جامعه و غير خود آدمي!. حضرت امير (ع) مي فرمايند: انسان عالم اکبر است. اين جمله چقدر عميق است، خدا مي داند! به راستي که انسان عالم اکبر است و اين جهان عالم اصغر. هر مشکلي در جامعه است تجلي همان درون آدميان آن جامعه است. اين عالم، اين جهان؛ مرتبه اي از مراتب انسان است. - حالا کاري ندارم - موضوعي که مي خواهم به آن بپردازم اين است که يکي از مشکلات اساسي و ساختاري جامعه ما عدم توجه ما به مبدا و منشا ايرادها و مشکلات است، در نتيجه هر کاري هم که در اين حالت انجام مي شود، اگر انگشتي نباشد که به جاي درست کردن ابرو چشم را کور کند؛ و ابرو را در خوش بينانه ترين حالت از قبل بدتر کند، مسلما ابرو را درست نخواهد کرد. حقير خيلي توجه کرده ام، هم در خودم و هم در ديگران، قريب به اتفاق ما از همان اوايل نوجواني يا بهتر، از زماني که قوه تخيل ما فعال مي شود و مي توانيم خود را و جايگاه خود را در جمع تميز دهيم؛ مي شويم يک دهان و يک شکم و لوله ي ارتباطي بين اين ها و ما تحتان شکم. گفته اند خمس علم آموختن به ديگران است. يعني مثلا اگر بنده خدايي پيدا شد و 5 تا کتاب خواند به اندازه 1 کتاب مي تواند به ديگران بياموزاند. اگر هم خيلي اهل ايثار بود 2 تا کتاب را مي آموزاند ديگر بيش از 2 تا خود فروشي است، نه از اين جهت که کم تر ايثار کند! نه! خمس يک قاعده عُقلايي است، بيش از آن افراط است و شايد بتوان گاهي گفت کمتر از آن تفريط؛ اين را هم که مي گويم: « شايد بتوان گاهي گفت کمتر از آن تفريط»، از اين جهت مي گوييم که مثلا: اگر اميرالمومنين مي خواستند خمس دانش خود را بياموزانند احتمالا اگر تمام عمرشان هم مي آموزاندند باز هم به خمس علم خويش نمي رسيدند؛ حالا ايشان با آن همه علم و دانش غير قابل انکار اين گونه رفتار کردند: کمتر گفتند و بيشتر ديدند و شنيدند؛ پس تکليف امثال من ها کاملا مشخص است؛ ولي... ولي... ولي... وااسفا... افسوس...! نه گوشي که بشنود و نه چشماني که ببيند و نه عقلي که بينديشد و نه دل و قلبي که بفهمد، اگر هم بخواهيم تعريف مناسبي از امثال من ها ارائه بدهيم مي توان گفت يک موجود سراپا دهان. منشا مشکلات هم که بشر کمتر به آن توجه مي کند خودِ خود است. هميشه بشر منشا را در غير خود جُسته! چه آن زماني که در آسمان به دنبال خود مي گشت و چه اکنون که در زمين به دنبال خويش است. در هر دو حال هم خويش را نيافته. در گذشته از جمله علوم مهم، علمِ نجوم بود، بعضي ها از روي ستارگان آينده را مي جستند، يا امثال اين جور چيزها که کم نيست، از اعتقادات گذشتگان اعتقاد به جبر؛ اعتقاد به سرنوشت از پيش تعيين شده و..و... بود. اکنون هم، مخصوصا بعد رنسانس بشر به دنبال حل مشکل از طريق تغييرات در اجتماع و در ساختارها و امثال اين ها بوده. از جمله ظهور سکولاريسم که باز خود نوعي يافتن پاسخ دردها در خارج از خودِ خود بود. يکي از بزرگان به اين مطلب اشاره اي کرده اند که ذکر آن خالي از لطف نخواهد بود : «پيش از اين -در قرون وسطي به آن طرف- تضادي بين دين و حكومت وجود نداشت ولي به خاطر رفتارهايي كه جامعه ديني در گذشته داشت و نقشي كه بعضي از دينها{مخصوصا مسيحيت} داشتند و مخالفتي كه با فكر و انديشه ميكردند بشر جديد به اين نتيجه رسيد كه ميان دين و سياست تفكيك قائل شود، معتقد بود نظام مناسب بشري نظام سكولار است چون اگر دين بخواهد در عرصه اجتماعي دخالت كند به اختلافات دامن ميزند و منشاء جنگ و نزاع ميشود، همچنان كه جنگهاي مذهبي وجود داشته است. بنابراين براي اينكه آرامش در جامعه باشد خوب است دين امري شخصي به حساب آيد و حكومت عرفي و سكولار باشد؛ بشر جديد چنين پنداشت. ولي سوال اين است كه اولاً آيا دين دقيقاً همان است كه در قرون وسطي حاكم بود؟ آيا ميتوانيم دين را بهگونهاي بفهميم كه تضادي با آزادي انسان نداشته باشد، به حقوق بشر احترام بگذارد، از همزيستي انسانها با هر عقيده و گرايشي دفاع كند؟ اگر دين چنين مفهومي داشته باشد به نظرم آن دليل كه سبب استقرار سكولاريسم ميشود از كار ميافتد. اينجا بايد ميان حقيقت دين و دين تاريخي تمايز قائل بود. بله ،اگر دين بخواهد عرصه را بر بشر تنگ كند، مخالف آزادي انديشه و بيان باشد، حقوق شهروندي را به رسميت نشناسد، زنان را جنس دوم و فرعي و مردان را اصل بداند ؛ما چه بخواهيم، چه نخواهيم سكولاريسم غالب خواهد شد ولي اگر دين با اين امور مخالف نباشد به انسان، عقايد انسانها، آزادي آنها احترام بگذارد و بتواند مسائل انسان را با نوآوريهاي خود حل كند، من مشكلي ميان همسويي دين و سياست نميبينم. بلافاصله بايد سوال كنيم كدام مذهب و چه تلقياي از مذهب مورد نظر است؟ معتقدم جوهر اديان با آزادي، پيشرفت و ترقي انسان مغايرت ندارد و با عقل انسان و بهكارگيري آن مخالفتي ندارد. معتقدم ميان دين به اين معنا با سياست تضادي وجود ندارد. تمام مطلب همين جاست! مسيحيان مخصوصا روحانيانشان دين را به هر عللتي مخالف عقل، علم، آزادي و... يافتند يا شايد نماياندند. اين برداشت آدميان از دين بود نه حقيقت دين! بعد همان ها که دين را آن گونه يافته بودند اصلا به اين مطلب متوجه و متنبه نشدند که شايد برداشت ما اشتباه باشد و مشکل اصلي از ماست. جنگ را آدمي مي کند مقصر دين است. در اخلاق و رفتار ما آدميان هم همين گونه است، عصباني مي شويم و رفتار ناهنجازي از ما سر مي زند، بعد در توجيه رفتار ناشايست خود مي گوييم عصباني شدم يا عصباني ام کرد يا کردند. اولا به چه حقي شما عصباني شديد؟! مهم تر اين که به چه حقي شما رفتار ناشايست کرديد؟! شما عصباني شده ايد رفتار ناشايست هم کرده ايد! تازه عامل اين زشتي ها کس ديگري است؟ يکي نيست بگويد: بابا! مشکل از خود شماست که عصباني مي شويد برويد خودتان را اصلاح کنيد.آه... آه... آه... داشتم ميگفتم! بله! سکولاريسم و خيلي از اين ايسم هاي ديگر از همه بيشتر متوجه غير خودِ انسانند تا خودِ آدمي. اگر چه در دوران رنسانس عده اي ظهور کردند که مارتين لوتر رهبر آنان بود و به دنبال اصلاحات ديني بود و معتقد بود اگر برداشتمان را تصحيح کنيم خيلي از مشکلات حل مي شود اما اين گروه زياد دوام نياورد و در برزخ دعواي کليسا و ضدکليسا(سلطنت خواهان و ضد دين ها و...) از ميان رفت و صدايش به جايي نرسيد. ما هم متوجه خودمان نيستيم، در سياست که وارد مي شويم، در اقتصاد، در هنر، در، درُ ... از هر دري که وارد مي شويم همين گونه رفتار مي کنيم. تهذيب مقدمه است، تحصيل مقدمه است، در کل افزايش فهم مقدمه است، افزايش دانسته ها، قاعده ي اظهار نظر هم در هر موردي همان خمس است، حضرت امير(ع) فرموده اند: به من نمي رسيد اما مرا ياري کنيد. يک قدم هم يک قدم است. درست است که به پاي حضرتش نمي رسيم اما مي توانيم تلاشي بکنيم. اما بعضي وقت ها شيطان آدم را وسوسه مي کند؛ مثلا: خوب! در مورد خدا که شکي نيست پس در مورد خدا يه اظهار نظري مي کنيم، همين خطرناک است، اين مي شود قدم اول براي دور شدن از حضرت امير(ع). امام(ره) مي فرمايند: (نقل به مضمون) اگر سخن توحيد از زبان آدم به يقين نرسيده بيرون بيايد سخن شيطان است. کار هم سخت نيست! امام(ره) در چهل حديث(فکر مي کنم همان حديث اول يا همان اوايل کتاب) فراوان ذکر مي کنند که يک جو همت مي خواهد؛ حتي يادم مي آيد، ربع جو هم بکار برداه اند. ادامه دارد ...
در آغاز قرن 21 هستيم. سكولاريسم و مدرنيته دستاوردهاي بسيار بزرگي داشته، اما مشكلاتي هم براي بشر داشته است. در خود غرب هم همين مدرنيته و سكولاريسم مورد نقد قرار دارد و به تعبير بعضي از آنها تمدن جديد غافل از اقليم روح شده، زندگي بهرغم پيشرفتهاي فني و علمي خشك و بيروح شده و يك بينش معنوي كه عمدتاً در اديان است، اگر به آن تزريق شود ميتواند مدرنيته را لطيف و كارآمدتر كند.
اگر بنا بود سكولاريسم جلوي جنگها را بگيرد، جنگهاي مذهبي را كمتر كرده ولي در دنياي مدرن جنگهاي فراواني رخ داد ازجمله جنگ جهاني اول و دوم جنبه مذهبي نداشت. جنگ سرد نيمقرنه جننبه مذهبي نداشت. پس بنابراين نبايد گفت اگر دين را از صحنه زندگي خارج كنيم زندگي آرام ميشود. براي اينكه جنگ نباشد بشر بايد خودخواهياش را كنار بگذارد، خود را مدار و محور عالم نداند؛ چه به نام مذهب باشد و چه غيرمذهب. اولاً بايد دين را بهگونهاي فهميد كه با آزادي و پيشرفت موافق باشد ثانياً بايد متوجه باشيم حقيقت ديني كه ما ميگوييم غير آن چيزي است كه در تاريخ ازجمله در قرون وسطي تحقق پيدا كرده است.»
نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت
22:46 توسط mouhammad| |


