تبليغاتX
مُحمّد رسا
مُحمّد رسا

اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير

 خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1387/09/29ساعت 17:22 توسط mouhammad| |

*بسم الله الرحمن الرحيم*

یکی در باب دو تا

بايد با عزم استوار در جايي ايستاد و با بازگشت خردمندانه و منصفانه به گذشته، روزنه اي به آينده گشود و جست جو گرانه دليري رفتن را به دست آورد.

مقاله حاضر که "یکی در باب دو تا" نام گرفته درواقع تلاشي است حاصل نگاهي شايد خردمندانه و منصفانه به موضوع جنسيت، روابط جنسي و ... براي گشودن روزنه اي به آينده.

در آغاز اين راه چاره اي جر سير شتابان اما تا اندازه توان، تامل آميز در باب مفاهيم کلي و تعاريف نيست. باشد که روزنه اي گشوده شود! انشاالله!

محمد جواد اسلامي منش

1378

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت 17:51 توسط mouhammad| |

ارشاد خاتمي

رودکي بازم مگر چنگي نوازد هر دمي *** کز نسيم بوي جوي موليان آيد همي

مژده ي سرکوبي ماران رسد از جبهه ها *** مريمي گويي فرستد زخم ما را مرهمي

دجله از صداميان خواهي گلويي تر کند؟ *** پس نخواهد داد زمزم با سعودي ها نمي

آدمي از بيم غم، ظلم و ستم سازد علم *** بدتر از ظلم و ستم هم نيست در عالم غمي

قصه ي صهيونيان تکراري از فرعونيان *** کز خدا خواهند موسايي و مشت محکمي

گله گله خفتگان خيزند و چوپان شعيب *** مي دمد در صور اسرافيلِ خود هر دم دمي

محشري در حال تکوين است چون طوفان نوح *** کز پليدي ها و زشتي ها بشويد عالمي

خواجه ي ما را نفس حق است، آدم مسخ شد: *** عالمي نو مي شود کز نو بسازد آدمي

دولت و ملت بسيج است به فرمان جهاد *** جنگ ديوان است وبا هر هفت خواني رستمي

هر که را آيينه ي چشم جهان بين داده اند *** ارثي از اسکندري برده ست و جامي از جمي

آصفي(*) هم مشعل ارشاد چرخاند به دست *** خوش برانگشت سليمان مي درخشد خاتمي

گر نهي پايي فراتر از طبيعت شهريار *** ديگر از حافظ نخواهي داشتن دستِ کمي

 

از جناب شهريار (محمد حسين بهجت تبريزي) – ديوان شهريار، ج1، ص410، انتشارات زرين و نگاه، ويرايش 2- 1377، چاپ 28- 1385.

* آصف : پسر برخيا و وزير سليمان نبي که در افسانه ها نام او آمده است و گفته اند برعلوم غريبه دست داشته و تخت بلقيس ملکه ي سبا را در يک چشم برهم زدن در پيشگاه سليمان حاضر ساخته. توسعا هر وزير دانا و باتدبير.

نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 17:16 توسط mouhammad| |

پنج روز پيش روز دانش جو بود.

حاشيه اي که بايد باشد.

زندگي بدون حاشيه يعني زندگي بدون پتانسيل، زندگي بدون حرکت، زندگي بي روح و خشک. اصولا انسان بدون حاشيه يعني انساني که در اين دنيا امکان زندگي ندارد. اگر انبيا را نماد انسان هاي کامل در عصر خودشان بدانيم آن هم به حواشي توجه داشتند.

عده اي فارغ از منطق مرتبا تکرار مي کنند که دانش گاه مطلقا محل توليد علم است و هر گونه حاشيه اي مضر! اما دانش گاه محل توليد علم است و توسعه عمل علمي. تازه اگر ما دانش گاه را فقط محل توليد علم بدانيم دانش جو و استاد عامل توليد اند يعني مولد علم انسان هاي حاضر در دانش گاه اند و از آن جهت که انسانند نه تنها حاشيه مند اند بلکه بايد براي پايداري در توسعه انساني خويش به حواشي متوجه باشند.

دانش گاه محل تجمع يک عده انسان است، براي آموختن و توسعه و توليد علم. اين عده انسان از پر اختلاف پتانسيل ترين انسان ها يند يعني جوان اند، پس نه تنها حاشيه بيش تري دارند بلکه بايد بيشتر هم متوجه حاشيه باشند.

پس وجود اين حاشيه اي که نبايد متن باشد الزامي است.

اکنون بايد توجه داشت که نبايد حاشيه را از بين برد و نبايد چنان شود که متن را متاثر کند و در جايگاه متن بنشيند. حال بايد مشخص کرد جايگاه هر يک(حاشيه و متن) کجاست؟ رابطه اين ها چگونه است و چه کيفيت و... دارد. کلا سوالاتي اين گونه:

کم(اندازه)، کيف(چه گونگي)، وضع(حالت)، اَين(کجا، مکان)، مَتي(زمان)، مِلک(داراي چه چيزي، از خارج چه چيزي اضافه شده)، اضافه(ميزان تغيير نسبت به حالت اوليه يا پيش فرض يا مورد اشاره)، فعل(کاري که مي کند، رفتاري که بروز مي دهد)، انفعال(عکس العمل، رفتاري که در مقابل رفتاري انجام مي شود)

 

در پي پاسخ به اين سولات برآمدم و شبه مقاله اي را جمع آوري کردم و بر آن 1ي در باب 2تا نام نهادم. نم نمک آن را منتشر مي کنم.

فکر مي کنم راه چاره چيز شبيه  ....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 12:12 توسط mouhammad| |

 

چهار روز پيش روز دانش جو بود!

حاشيه اي که نبايد متن باشد.

هر جا که جواني باشد اين حاشيه را دارد، نه! هر جا که جواني ايراني باشد اين حاشيه را دارد. اگرچه اصولا انسان اين حاشيه را دارد اما گاه اين حاشيه در اثر عواملي متن را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد.

دانش گاه نير چيزي نيست جر محل تجمع يک عده جوان، پس اين حاشيه در آن جا وجود دارد. اگر چه و جودش لازم و ضروري است اما در حاشيه، نه در متن. متن دانش گاه، دانش است و آموختن و توليد علم. و حواشي اش، به علت حضور جوانان، مسائل سياسي، ديني، اجتماعي، و يک سري مسائل مربوط به خوده اين جوانان.

من سر اين يک سري مسائل حرف دارم.

.....

اما بايد پرسيد اين حاشيه اکنون حاشيه است يا متن؟! و چرا دانش گاه و دانش جو را اين مسئله به شدت متاثر کرده؟! با اين وجود آيا از شبه دانش گاه هاي ما شبه دانش گاهي مانده و از اين شبه دانش جوي ما شبه دانش جويي مانده. و آيا گر اين روابط بود، اما منطقي؛ بهتر از فرضيه غلط نباشد؛ نبود؟ که نتيجه اش شده. باشد اما غير منطقي.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت 13:3 توسط mouhammad| |

روز دانش جو!

فرداست.

فردا روز دانش جوست.

دانش (Knowledge ) يا همان صوفي ( sophy )! دانش جو، جوينده ي دانش! دانش جو يک فيلو صوفي (philo sophy ) است. فيلو ( philo ) دوست دار، صوفي ( sophy ) دانش، خرد، عقل.

بسيار عالي! چه چيزي برتر از اين دوستي.

دانش و آموختن در حالت کلي شايد سه مرحله داشته باشد. 1- فهميدن، 2- به خاطر سپردن، 3- آموختن 4- توليد علم

اما چه کنيم؛ که به دانش گاه مي آييم، براي چيز هاي ديگري، و گاهي مجبور مي شويم چيزي را به خاطر بسپاريم. کمتر مدرسان و حتي اساتيدي هستند که آموخته باشند. همه ما شديم انباره! يا همان ( Accumulator Register ) ثبات Acc؛ يابهتر ( Temp Register ) ثباتي که گاهي براي نگاه داري موقت داده ها از آن استفاده مي شود.

دانش گاه يعني محل آموختن و توليد علم.

چه کنيم که ما از مرحله به خاطر سپردن بالاتر نمي توانيم برويم! نه اين که نمي توانيم؛ نه! نمي خواهيم! و شايد مي توانيم ولي فکر مي کنيم نمي توانيم.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1387/09/15ساعت 14:46 توسط mouhammad| |

درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد

غروب از بام ما

درین شب ها که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان میکند هر چشمه ای سر وسرودش را

چنین بیدار و دریا وار تویی تنها که می خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می فهمی زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را

بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنود از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند

بمان تا دشت های روشن آینه ها گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام

تو بارانی ترین ابری که می گرید به باغ مزدک و زرتشت

تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد ز جام و ساغر خیام

درین شب ها که گل از برگ و برگ از باد و ابر از خویش می ترسد

و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را

درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی

 

توضیح این که عکس متعلق به غروب ۱۳/۰۹/۱۳۸۷ از بام خونه خودمان-زنجان- است. عکاس و ویرایشگر عکس هم خودم هستم.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 13:14 توسط mouhammad| |

باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم *** شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 گاهی برای خواندن یک شعر لازم است *** روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام *** آنگه مسیر  آمدنم را عوض کنم

 در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم *** اینبار  شکل در زدنم را عوض کنم

 وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من *** وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

 پیراهنی به غیر غزل نیست در برم *** گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

 دستی به جام باده و دستی به زلف يار *** پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟

 شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود *** با ید تما م آنچه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست *** روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش *** جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

 مرگا به من! که با پر طاووس عالمی *** یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند! *** باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

 عمری به راه نوبت ماشین  نشسته ام *** امروز می روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از اين به بعد *** روزی هزار  بار فنم را عوض کنم

با من برادران زنم خو ب نیستند *** باید برادران زنم را عوض کنم!

دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟ *** یارب! عنایتی!  ترنم را عوض کنم

 ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار *** مجبور مي شوم کفنم را عوض کنم

 از ناصر فیض

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06ساعت 16:43 توسط mouhammad| |