تبليغاتX
مُحمّد رسا
مُحمّد رسا

اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير

چند وقت پيش رفته بودم تهران، آخه پدر محترم اون جا يه خونه گرفتن. روي يكي از درها يه برگه اي رو چسبونده بودند كه شعر جالبي روش نوشته بود! برگه رو كندم و گذاشتم تو كيفم الان كه داشتم وسايلم رو مرتب مي كردم ديدم ش؛ شعر رو در زير مي آورم!

در نوازش هاي باد

در گل لبخند دهقانان شاد

در سرود نرم رود

خون گرم زندگي جوشيده بود

نوش خند مهر آب

آبشار آفتاب

در صفاي دشت دمن كوشيده بود

شنبه آن دشت از پاكيزگي

گوييا خورشيد را نوشيده بود

روزگاران گشت و گشت

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت...

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد

ياد باد آن دل نشين آهنگ رود

ياد باد آن مهرباني هاي باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است

زان همه سرسبزي و شور و نشاط

سنگلاخي سرد برجا مانده است

آسمان از ابر غم پوشيده است

چشمه سار لاله ها نوشيده است

جاي گندم هاي سبز، جاي دهقانان شاد

خار هاي جان گزا جوشيده است!

بانگ برمي دارم از دل:

خون چكيده از شاخ گل، باغ و بهاران راچه شد؟

دوستي كه خواهد آمد، دوستداران را چه شد؟

سرد و سنگين كوه مي گويد جواب:

خاك خون نوشيده است.



از فريدون مشيري

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 17:37 توسط mouhammad| |
يك آسمان ستاره

يك آسمان بنفشه

يك باغ پر قناري

رقصي ميان ميدان

آواي خوش ز سويي

مطرب ز سوي ديگر

زلفان يار خوش دل

رنگ دل قناري

بر روي سينه باشد

تا مطربي نوازد

آرامش است گيتي

چون يار من برآيد

آسان شود به سهل اش

آزرده حال اعشاق

شيرين شود به كامش

شوريده حال اعشاق

رقصان شود به حالش

غم ديده جان اعشاق

با گشتنش به اين جان

جاني شود چو آزاد

در خود تو ديده لعلي

با سر دوان دواني

روي و روخش نديده

جان خودت ببازي

تا جان ديگري هست

جانا دگر چه باشد.

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 10:34 توسط mouhammad| |
امام باقر (ع) فرمود: سرگرمى مؤمن سه چيز است، متعه كردن، خوش‏صحبتى با دوستان و نماز شب خواندن. خصال-ترجمه كمره‏اى ج‏1 ص : 165

محمد بن مسلم مى‏گويد امام باقر عليه السّلام به من فرمود: اى پسر مسلم! مردم، جز شما گرفتار دورويى هستند، و اين از آن روست كه شما آنچه را خدا خواهد نهان داريد و آنچه را مردم دوست دارند آشكار مى‏سازيد و مردم آنچه خدا را به خشم مى‏آورد آشكار مى‏سازند و آنچه را خدا دوست دارد پنهان مى‏كنند. اى پسر مسلم! همانا خداوند تبارك و تعالى به شما مهر ورزيده و به جاى نوشابه‏هاى مست‏كننده متعه زنان را برايتان مقرّر فرموده است.
بهشت كافى-ترجمه روضه كافى 194

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 12:45 توسط mouhammad| |
پیش از این هفته نامه "نیم روز" که قرار بود به مدیرمسوولی حق شناس و سردبیری محمد قوچانی و با حضور اعضای تحریریه هقته نامه توقیف شده "شهروند امروز" منتشر شود لغو مجوز شده بود.
قوچانی مسوول ويژه‌‌نامه‌های روزنامه اعتماد ملی شد.

به گزارش «فردا»، طي حكمي از سوي مهدي كروبي، صاحب امتياز روزنامه اعتماد ملي، محمد قوچاني به‌عنوان مسوول ويژه‌نامه‌هاي روزنامه اعتماد ملي منصوب شد.

در متن حكم انتصاب قوچانی آمده است: ‌نظر به تجارب ارزنده و موثر جنابعالي، بنابر پيشنهاد شوراي سياستگذاري به موجب اين حكم به‌عنوان مسوول ويژه‌نامه‌هاي روزنامه اعتماد ملي منصوب مي‌شويد. اميد است با بهره‌مندي از پتانسيل‌هاي موجود در راستاي حضور موثر در فضاي رسانه‌اي كشور، زمينه‌هاي ارتقا، تعامل دو سويه با افكار عمومي و انجام رسالت مطبوعاتي روزنامه اعتماد ملي فراهم شود.
نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 13:0 توسط mouhammad| |
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین                           کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین
  ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست                      مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم                       بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست                         اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب                   کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند                  تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب                        ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی                 چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سربه قاچ زین نهاداین راه پیمای عراق                    می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سرکند سودا ولی                        خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا                      با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست                         زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند                   عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت              داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون         دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین
ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای           گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز                    با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا              جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار                 کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت 17:26 توسط mouhammad| |
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

 

نيما يوشيج -- زمستان1336

منيع: آواي آزاد

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 18:45 توسط mouhammad| |

غزه در خون مي سوزد. و تو چه ميداني غزه چيست، خون چيست و آن گاه كه خون مي سوزد چگونه است!

بشر! نمي دانم آيا بشر، بشر است! آيا با آنچه تنها در فلسطين مي گذرد براي تو آبرويي مانده! حال بگذريم از بي نهايت نقطه ي ديگر از اين كره خاكي كه چه ها مي شود.

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا تر

گهی می سوزدم گه می نوازد

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 9:7 توسط mouhammad| |
 
من چه دانم


مرا گویی که رایی ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم؟

چنین مجنون چرایی ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟


من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟

من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟



مرا گویی بدین زاری که هستی ، بدین زاری که هستی ، بدین زاری که هستی
به عشقم چون بر آیی ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم؟



من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟

من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟



منم در موج دریاهای عشقت ، موج دریاهای عشقت ، موج دریاهای عشقت
مرا گویی ،‌ کجایی ؟ کجایی ؟ کجایی ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم؟



من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟

من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟



مرا گویی به قربانگاه جانها ، نمی‌ترسی که آیی ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم؟
مرا گویی چه می‌جویی دگر تو ، ورای روشنایی ، من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم؟



من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟

من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟



شبی بربود ناگه شمس تبریز، ز من یکتا دوتایی ، من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟




من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟

من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟




مرا گویی تو را با این قفس چیست ؟ تورا با این قفس چیست؟ تورا با این قفس چیست؟

اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟ ، این قفس چیست؟ ، این قفس چیست؟ ، این قفس چیست؟


من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟

من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟
 
نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 23:1 توسط mouhammad| |

ز در درآ و شبستان ما منور کن *** هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز *** پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان *** بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور *** به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس *** به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم *** به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند *** کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی *** تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال *** بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود *** حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده *** بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان *** ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 23:20 توسط mouhammad| |