اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير
قالت الاعراب امنا قل لم توء منوا ولکن قولوا اسلمنا و لمایدخل الایمان فی قلوبهم (الحجرات: 14) اما بثرب! جمعیت یثرب بر خلاف مکه متشکل از: 1- کشاورزان متوسط حال که با کار و کوشش به زندگی خود سر و صورتی می دادند. 2- کاسب کارهای جز که سرمایه کلان و یا جرات و تجربه کافی نداشتند تا خود را به مخاطرات معامله های بزرگ بیندازند. 3- تیره های گوناگونی که هر چند پیوند های خونی و خویش آوندی با قبیله هایی بزرگ برقرار ساخته بودند، پیوسته به جان یک دیگر می افتادند و چون توازن نیرو بین آنان تا حدی محفوظ بود همیشه با هم در حال ستیز و کشتار بودند، بی آن که دسته ای غالب و دسته دیگر مغلوب شود. 4- اقلیت استثمار گری که به ظاهر پیشه کشاورزی داشتند، اما به دلیل زیرکی و کاردانی کلید اقتصاد شهر را به دست آورده بودند. اما در این میان روشن بینان شهر علاقه مند بودند که این هرج و مرج ها و مقهور سلطه مکه بودن پایان پذیرد، تا این که با خواندن محمد(ص) این اتفاق افتاد. با رفتن محمد با آن که در ابتدا مکیان مخالف بودند اما این را غنیمتی می شماردن که خطر بر طرف شده است. دو سال بعد ضربه ای که این مردم خرد پا به مکیان زدند ایشان را متوجه کرد که عمق خطر بیش از آنی است که آنان فکر می کنند. در عرض هشت سال پس از هجرت محمد به یثرب، مکه با تمام تلاشی که برای جلوگیری از محمد می کرد، رسما شکست خورد. قریش که تمام هیبت خود را درهم ریخته می دید برای ادامه حیات و شاید انتقام در روزی بهتر! "...قل لم تو منوا ولکن قولوا اسلمنا..."(الحجرات: 14) اینان روزی به اسلام گرویده بودند که چاره ای دیگر نداشتند. مسئله نفاق نیز در قرآن مربوط به این فضاست. ساده دلی است که بپذیریم با شهادتی به یک باره تمام عادات دیرین، کینه توزی ها، تحقیر زیر دستان، تجاوز به مال و عرض دیگران، نازیدن به تبار، مال اندوزی و ستمگری و... گنار گذاشته می شود. و ما نریک اتبعک الا الذین هم اراذلنا بادی الرای(هود: 27) هنگام آغاز دعوت پیامبر قدرت در مکه دو مولفه داشت: 1- سنت مورثی، که در شیوخ و روسای قبایل تجلی می یافت. (فرهنگ قبیله ای) 2- ثروت، که محدودیتی در روش های کسب آن چندان حاکم نبود. (فرهنگ شهری) اجتماع مکه ساختاری نیمه شهری – نیمه قبیله ای داشت، درنتیجه برخی از هر دو منبع قدرت برخوردار بودند. پیامبر دعوت خود را با اظهار یگانگی خداوند و دروغین بودن بت های دست ساز آغاز کرد. آشکار است که بازرگانان جهان دیده ای چون ابوسفیان، یا شیخ سالخورده ای چون ابوجهل با این جملات آزرده نمی شدند. بت ها در نظر اینان جز وسیله ای برای سرگرم نگاه داشتن مردمان ساده دل نبود؛ این راهی برای فریب و استثمار بود. معمولا آنان که تا پای جان در راه ایمان خود ایستاده اند و می ایستند طبقه ضعیف و یا متوسط و رنج دیده و تهی دست اند. «ویل لکل همزه لمزه. الذی جمع مالا وعدده... وای بر نکوهش کن عیب جوی. آن که مالی را فراهم آورد و می شمرد. پندار که مال او وی را جاودان می سازد نه چنین است، او در حطمه(دوزخ) افکنده می شود. چه می دانی حطمه چیست؟ آتش افروخته خدای که دلها را فرا می گیرد (الهمزه: 104)» یک بار دیگر در معنی این آیه ها دقت کنید. «کسی که مال می اندوزد و می پندارد این مال او را نگاه بانی خواهد کرد در دوزخی افکنده می شود که دلش را می گدازد. مال اندوزان نمی دانند چه کیفری برای آنان آماده ساخته ایم. پول را بی درخواست ربا به مردم وام دهید.» «ذرنی و المکذبین اولی النعمه و مهلهم قلیلا. ان لدنیا انکالا و جحیما و طعاما ذاغصه و عذاباالیما... و واگذار مرا و دروغ زنان، خداوندان نعمت. و اندکی آنان را مهلت ده. همانا نزد ما شکنجه ها و دوزخ است و طعامی گلو گیر و عذابی دردناک (المزمل: 11-13)»و یا می فرماید «و ما ادریک ماالعقبه. فک رقبه. اوطعام فی یوم ذی مسغبه... چه می دانی عقبه چیست؟ آزاد کردن بنده ای، یا خورانیدن در روز گرسنگی. خویش آوند یتیمی را یا بینوای خاکساری را (البلد 16-12)» اگر به فهرست نخستین دسته مسلمانان مکه نگاهی بیفکنیم می بینیم عموما از چند طبقه بیرون نیستند. 1- بردگان و ستمکشانی که از ظلم خداوندان بیدادگر خویش به ستوه آمده بودند و برای نخستین بار به آنان نوید آزادی و آسایش داده می شد. 2- بازرگانانی که از لحاظ ثروت و درآمد در طبقه متوسط بودند و برای آنان ممکن نبود با ثروت مندان بزرگ به رقابت برخیزند و از امکاناتی که نصیب آنان شده است برخوردار گردند. 3- بزرگ زاده گانی که به حکم سنت قبیله ای امیدی نداشتند روزی به مقام ریاست و شیخ بودن برسند. 4- خرده کاسب کاران که ناچار بودند فشار سخت دو گروه متشکل –ثروتمندان بزرگ و روسای قبیله- را تحمل کنند و قدرت مقاومت یا جرات دم زدن برابر آنان را نداشتند. وقتی کمی بیشتر دقت می کنیم می بینیم که این نو مسلمانان نیز برای حفظ عقیده ی خود مجبور به مخفی کاری تحمل انواع شکنجه، تحقیر، مصیبت و جلای وطن بودند. ولا تقتلوا النفس التی حرم لله الا بالحق (بنی اسرائیل: 32) کسی که حادثه کربلا را به دقت می خواند می بیند مردم به ظاهر مسلمان کوفه با فرزند پیامبر خود و یاران او همان کردند که حتی انجام آن اعمال در قبال کفار نیز در احکام اسلامی نه تنها توصیه نشده بلکه نهی شده. و برایش سوال پیش می آید که چرا مردم سرزمین های اسلامی در قبال آن چه با اصول مسلم مسلمانی در تعارض است سکوت کردند؟ آیا مردم با احکام اسلام پس از نیم قرن آشنا نشده بودند؟ آن هم در حالی که دوران حکومت علی در مرکز این حادثه یعنی کوفه گذشته بود. چرا قتل نفس به نا حق در دیده ی آنان بی مقدار گردید؟ بی شک در این دوران اصحاب و تابعین فراوانی در گوشه و کنار این سرزمین ها می زیستند. چرا دم بر نیاوردند تا حاکم کوفه از شدت عمل خود بکاهد؟ چرا؟ جالب این جاست که سپاهیان کوفه که حسین نوه ی پیامبر خود را کشتند در پنج وقت رو به قبله اسلام می ایستادند و در هر اذان خود شهادت به نبوت جد حسین می دادند. جالب تر این جاست که دو لشکر از طلیعه سپاهیان کوفه در اولین برخورد، به امامت حسین نماز خواندند، یعنی او را لایق امامت می دانستند. ممکن است بگویند حسین را کشتند چون با خلیفه مسلمین بیعت نکرد. درست! اما سرپیچی از بیعت با خلیفه وقت جرم نیست، و اگر هم باشد کیفر آن کشتن نیست. تخلف از بیعت در اسلام سابقه داشت. در جهاد های زمان پیامبر برخی عذر موجه داشتند و برخی بیعت شکسته و عذر موجهی نداشتند، اما نه تنها پیامبر آنان را نکشت و نه تنها با آنان بد نکرد بلکه ناخوش آیند آنان را نیز روا نداشت. علی و سران بنی هاشم نیز شش ماه با ابوبکر بیعت نکردند. و نیز هنگامی علی به خلافت رسید عده ای با او بیعت نکردند اما علی معترض آنان نشد. ممکن است بگویند حسین با فاسق خواندن یزید و پذیرفتن دعوت مردم عراق و جنگ با سپاهیان یزید بر خلیفه مسلمین خروج کرد اگر بپذیریم این خروج قیامی برضد مصالح مسلمین بوده و اگر مسلم شود مسلمانی یا گروهی از مسلمانان در مقابل گروهی دیگر برخواسته اند قرآن می گوید کار را به مصالحت پایان دهید. اگر قیام کننده در مخالفت خود استوار ایستاد و جنگ بر پا کرد چندان با او بجنگید که به حکم خدا گردن نهد.(حجرات:9 و انفال) حال باید ببینیم حسین چه می گفت و چه می خواست؟ آیا او جنگ را آغاز کرد؟ آیا او بر ادامه جنگ اصرار داشت؟ حسین پیوسته از تغییر جایگاه حلال و حرام انتقاد می کرد. ما می دانیم وظیفه هر مسلمانی است که برای تجدید حیات سنت و میراندن بدعت برخیزد. او هنگامی به عراق آمد که دعوت نامه های زیادی را دریافت کرده بود. او هنگامی که با فرمانده طلیعه سپاهیان کوفه برخورد در پاسخ به چه می خواهی گفت "مردم این سرزمین مرا خواسته اند تا بیاری آنان دین را زنده کنم. اکنون اگر از سخن خود برگشته اند من به حجاز باز می گردم." او تا آنجا که توانست کوشید کار به جنگ نکشد. حتی در آخرین گفت و گو ها خواست تا یا آنان به حجاز باز گردند و یا به سرزمینی خارج از حوزه نفوذ آنان بروند اما پسر سعد نپذیرفت پسر سعد می خواست حسین را خوار سازد و به حکم خود در آورد. برای رسیدن به پاسخ درست نخست باید اجتماع اسلامی را درست و در دو مرحله از تاریخ بشناسیم: 1- اجتماعی که در سال یازدهم هجری شکل گرفته بود. اجتماعی که محمد چند ماه قبل از مرگ خود با خواندن این آیه به آنان مژده داده بود که "کافران از دین شما نومید شدند پس از آنان مترسید و از من [سنت من] بترسید(مائده: 3)". اجتماعی که به آن ها گفت: "مردم! من می روم و دو چیز گران بها برای شما می گذارم؛ کتاب خدا و عترت من." 2- اجتماع مسلمانان در سال شصتم هجری (سال مرگ معاویه) باید ابتدا عناصر تشکیل دهنده این اجتماع ها را بشناسیم و سپس با هم مقایسه کنیم تا تفاوت را یافته و عامل را بیابیم. الذین طغوا فی البلاد فاکثر و افیها الفساد (والفجر: 11، 12) خلاصه ماجرا: «از نیمه دوم خلافت عثمان تا پایان دوران حکومت معاویه به تدریج اصول رژیم حکومت اسلامی دگرگون شد و به اصطلاح بدعت ها در دین پدیدار گشت؛ عدالت منسوخ، قتل، تبعید، مصادره اموال، شکنجه و آزار به علت گرویدن به مذهبی دیگر و طرز تفکری متفاوت مجموعا رشد نارضایتی ها را به بار آورد؛ اما زیرکی و کاردانی زمام دار، شدت عمل حاکمان، تسلط دستگاه بر اوضاع؛ هر اجتماع مخالفی را در هم می ریخت. مرگ معاویه و جانشینی یزید که صلاحیت اخلاقی لازم را نداشت و نیز انتخاب او به شیوه ای خارج از سنت اسلامی –انتخاب پیشوا از راه اجماع امت (مراجعه به آرا عمومی)- نارضایتی ها را شدت بخشید. حاکمیت هم که با این بحران ها مواجه بود تلاش می کرد پایه های سلطنت نو بنیاد را محکم کند. در نتیجه مطیع ساختن ایالات اسلامی (مخصوصا حجاز و عراق) و بیعت گرفتن از نامزد های احتمالی خلافت تبدیل به سیاست دستگاه حاکم شد. حجاز از اهمیت معنوی خاصی میان مسلمانان برخوردار بود، اما سیاست پیشگان دمشق می دانستند خطری از جانب مکه متوجه آنان نیست، زیرا گروهی از خویش آوندان حکومت جدید (بنی امیه) در آن شهر به سر می بردند، که با دیگر قبیله ها نیز روابطی داشتند و سنت های قبیله ای مانع از ترجیح بیگانه بر خویش می شد. در مدینه نیز مهاجرانی از تیره ی ابوسفیان، نیای او و دوست دارنش بودند. انتخاب عثمان به جای علی نمونه ای از قدرت آن ها بود. تنها محل نگرانی عراق بود . در عراق کفه اموی وزنی نداشت. مبدا آشوب های آخر خلافت عثمان، جنگ با معاویه تا سر حد سقوط و... عراق بود. یزید سخن پدر را به خاطر داشت که اگر عراقیان هر روز از تو بخواهند حاکمی را عزل و حاکمی را نصب کنی بپذیر، زیرا عوض کردن حاکم آسان تر است تا رویا روی ایستادن با هزاران شمشیر. خلافت سه نامزد داشت: حسین ابن علی، عبدالله پسر زبیر و عبد الله پسر عمر. مسلما حسین ابن علی بر آن دوی دیگر ارج تر بود. که مدتی نیز در عراق زیسته بود و خاطرات خوشی از خود در ذهن عراقیان بر جای گذاشته بود. اگر عراقیان او را می خواستند، دمشق با فاجعه ای بزرگ روبه رو می شد. یزید باید حسین را به زیر فرمان می آورد یا کار او را می ساخت تا عراقی سر جایش بنشیند. آن نامه تند یزید در روز های نخستین سلطنت برای حاکم مدینه (حسین را رها نکن تا بیعت کند) نتیجه این احساس خطر بود. اگر یزید قبل از رسیدن حسین به عراق کاری می کرد غیر از عراق نامزد های دیگر را هم ساکت کرده بود. توطئه جواب نداد و نوبت به نیروی نظامی رسید. یزید حاکمی سخت برای کوفه گماشت تا با کشتن فرستاده ی حسین و چند تن از هوا داران او زهر چشمی از مردم بگیرد و سپس هم کار حسین و یاران او را پایان دهد.» پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین(ع) نام کتابی است که در حدود سال 1357 هم زمان با انقلاب به چاپ رسیده است. علامه سید جعفر شهیدی در این کتاب تلاش کرده تا نگاهی تازه به این مسئله بیندازد و سعی نموده تاریخ را نه تنها تحلیلی بررسی کند بلکه اتفاقات را در میزان عقل نیز قرار داده و آن ها را به صورت یک کل نگریسته تا سنجشی بر سازگاری و واقعی بودن مسائل مطروحه باشد. اکنون که به محرم نزدیک می شویم تلاش می کنم تا آن جا که می توانم خلاصه و برداشت خود را شاید در نگاهی تطبیقی ارائه دهم. الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (زمر:18) علامه سید جعفر شهیدی معتقد است بسیاری در این موضوع نظرشان تحقیق بوده اما گاهی دسته ای از ایشان خود را در آینه حادثه نگریسته، سپس از آرزوها و اندیشه های خویش مظهری پدید آورده اند. وی می افزاید مقصود من مقتل نویسی، تبلیغ مذهبی و حتی نوشتن تاریخ نیست. من به هنگام گرد آوری اسناد و طبقه بندی آن کوشیده ام تا خود بدانم آنچه رخ داده چرا رخ داده. برای آن که پاسخ درست را بیابم دین و معتقدات خود را نادیده گرفته ام ... از میان همه، آن را نوشته ام که گذشته از تاریخ درست، شرایط اقلیمی، دینی، اقتصادی و اجتماعی نیز آن را تایید می کند. بهمن 1353 -شهیدآیت الله دکتر بهشتی:
یکی از دوستان یک شب انتقاد کردند به اینکه من در ضمن بحثم نسبت به
حضرت زینب، سلام الله علیها، عرض کرده بودم زنی است که مردانه عمل میکند. گفتهاند
خود این تعبیر یک نوع شائبه قدرناشناسی نسبت به مقام زن در اجتماع دارد. چرا
نمیگویید او زنی است که چون زن شایسته عمل میکند؟ مثل اینکه کار حسابی کردن ابو
اب جمعی مرد است! گفتم صحیح میفرمایید. من در این تعبیرم، که تعبیر شخصی من نیست
بلکه تعبیری است که در جامعه خیلی رایج است، تجدیدنظر میکنم. از این به بعد دیگر
نخواهم گفت زنی است که مردانه عمل میکند؛ میگویم آن زنانگی شایسته و آن زن
شایستهای که در رسالت یک بانو در زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعیاش آنطور که
باید عمل میکند. این افتخار برای تعریف از یک زن خیلی بالاتر است از اینکه بگوییم
زنی که مردانه عمل میکند. این انتقاد را از ایشان پذیرفتم. اگر دوستان انتقادهایی
از هر قبیل بر آنچه عرض شد داشته باشید خواهش میکنم در میان بگذارید؛ یا کتباً
مرقوم بفرمایید یا شفاهاً بفرمایید تا در این دو - سه جلسهای که از این بحث باقی
مانده بتوانیم نظر نهایی را پیرامون آنچه شما به عنوان نظر بیان میفرمایید عرض
کنیم. متن سخنان شهید بهشتی را در
مورد مقام و منزلت حضرت زینب(س) در
ستون گفتار سایت کلمه بخوانید.
ادامه مطلب
ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین
بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سربه قاچ زین نهاداین راه پیمای عراق می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سرکند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین
ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین
نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت
23:22 توسط mouhammad| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت
22:42 توسط mouhammad| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت
21:26 توسط mouhammad| |
نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت
18:11 توسط mouhammad| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت
23:43 توسط mouhammad| |
کلمه : -گفت و گو با حجت الاسلام دکتر داوود فیرحی- گاندی پیرو ادیان ابراهیمی نیست اما پیام حسین به جهانیان رادریافت می کند و می
گوید :«من برای هند چیز تازهای نیاوردم؛ فقط نتیجهای را که از مطالعات و
تحقیقهایم درباره تاریخ زندگی قهرمانان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند
کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی
علیهالسلام پیمود».
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت
12:22 توسط mouhammad| |
سخنرانی آیت الله دکتر شهید بهشتی در مورد حضرت زینب (س)
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت
11:49 توسط mouhammad| |
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت
17:26 توسط mouhammad| |



