اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير
نام كتاب: 14) انسان كامل تأليف: استاد شهيد علامه مرتضى مطهرى نام فصل: عشق ------------------------------------------------------------- عشق گاهى عشق - مثل آنچه كه در عرفان و تصوف و در غزليات عرفانى ما هست - تنها ارزش انسانى مىشود. " جلوهاى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت " و يا: فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز (۱) ديگر، تمام ارزشهاى ديگر حتى عقل [فراموش مىشوند]. عرفا كه گرايششان به ارزش عشق است اصلا گرايش ضد عقل دارند و رسما با عقل مبارزه مىكنند. حافظ مىگويد: صوفى از پرتو مىراز نهانى دانست گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست شرح مجموعه گل (۲) مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست مىخواهد بگويد فقط و فقط عارف با مركب عشق، به عرفان حق مىرسد. در چند بيت بعد مىگويد: اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست مخاطبش در اين بيت، بوعلى سيناست كه در آخر اشارات [سخن از عشق گفته است]. پس، از نظر اينها اساسا انسان و انسانيت عبارت از " عشق " مىشود و عقل به دليل اينكه عقال و پاىبند است، به كلى محكوم مىشود. يك وقت هم مىبينيد تنها ارزش، مىشود ارزش " عقل و فكر ". انسان مىگويد اين حرفها چيست، اينها همه خيالات است، اينها چنين و چنان است. بوعلى سينا گاهى در بين صحبتهايش مىگويد: " اين حرفها، اشبه به خيالات صوفيه است، بايد با مركب عقل جلو رفت ". اينها ارزشهاى گوناگونى است كه در بشر وجود دارد: عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادى و انواع ديگر ارزشها. حال كدام انسان، انسان كامل است، او كه فقط عابد محض است؟ او كه فقط آزاده محض است؟ او كه فقط عاشق محض است؟ او كه فقط عاقل محض است؟ نه، هيچكدام " انسان كامل " نيست، انسان كامل آن انسانى است كه " همه اين ارزشها "، " در حد اعلى " و " هماهنگ با يكديگر " در او رشد كرده باشد. على (ع) چنين انسانى است. پاورقى: ۱- [استاد در حاشيه خود بر ديوان حافظ چنين نوشتهاند: " در نسخه انجوى چنين است: به نظر ما، در مصراع اول، نسخه انجوى و در مصراع دوم، نسخه حاضر [كه مصراع اول آن چنين است:فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى مرجع است] " ] ۲- " مجموعه گل " يعنى ذات مستجمع جميع كمالات، يعنى ذات حق. نرم افزار انديشه مطهر محصولى از: مركز جهانى نشر فرهنگ و معارف اسلامى مبلغ نام كتاب: 23) جاذبه و دافعه علي (ع) تأليف: استاد شهيد مرتضي مطهري نام فصل: (عشق)، سازنده يا خراب كننده ------------------------------------------------------------- سازنده يا خراب كننده علاقه به شخص يا شيء وقتي كه به اوج شدت برسد، به طوري كه وجود انسان را مسخر كند و حاكم مطلق وجود او گرد عشق ناميده ميشود. عشق، اوج علاقه و احساسات است. ولي نبايد پنداشت كه آنچه به اين نام خوانده ميشود يك نوع است. دو نوع كاملا مختلف است. آنچه از آثار نيك گفته شد مربوط به يك نوع آن است و اما نوع ديگر آن كاملا آثار مخرب و مخالف دارد. احساسات انسان انواع و مراتب دارد. برخي از آنها از مقوله شهوت و مخصوصا شهوت جنسي است و از وجوه مشترك انسان و ساير حيوانات است. با اين تفاوت كه در انسان به علت خاصي كه مجال و توضيحش نيست اوج و غليان زائد الوصفي ميگيرد و بدين جهت نام عشق به آن ميدهند و در حيوان هرگز به اين صورت در نميآيد، ولي به هر حال از لحاظ حقيقت و ماهيت، جز طغيان و فوران و طوفان شهوت چيزي نيست. از مبادي جنسي سرچشمه ميگيرد و به همانجا خاتمه مييابد. افزايش و كاهشش بستگي زيادي دارد به فعاليتهاي فيزيولوژيكي دستگاه تناسلي و قهرا به سنين جواني. با پا گذاشتن به سن از يك طرف، و اشباع و افراز از طرف ديگر كاهش مييابد و منتفي ميگردد. جواني كه از ديدن روئي زيبا و موئي مجعد به خود ميلرزد و از لمس دستي ظريف به خود ميپيچد، بايد بداند جز جريان مادي حيواني در كار نيست. اينگونه عشقها به سرعت ميآيد و به سرعت ميرود، قابل اعتماد و توصيه نيست، خطرناك است، فضيلت كش است. تنها با كمك عفاف و تقوا و تسليم نشدن در برابر آن است كه آدمي سود ميبرد. يعني خود اين نيرو انسان را به سوي هيچ فضيلتي سوق نميدهد اما اگر در وجود آدمي رخنه كرد و در برابر نيروي عفاف و تقوا قرار گرفت و روح، فشار آنرا تحمل كرد ولي تسليم نشد، به روح قوت و كمال ميبخشد. انسان نوعي ديگر احساسات دارد كه از لحاظ حقيقت و ماهيت با شهوت مغاير است. بهتر است نام آنرا عاطفه و يا به تعبير قرآن " مودت " و " رحمت " بگذاريم. انسان آنگاه كه تحت تأثير شهوات خويش است، از خود بيرون نرفته است، شخص يا شيء مورد علاقه را براي خودش ميخواهد و به شدت ميخواهد. اگر درباره معشوق و محبوب ميانديشد بدين صورت است كه چگونه از وصال او بهره مند شود و حداكثر تمتع را ببرد. بديهي است كه چنين حالتي نميتواند مكمل و مربي روح انسان باشد و روح او را تهذيب نمايد. اما انسان گاهي تحت تأثير عواطف عالي انساني خويش قرار ميگيرد، محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پيدا ميكند، سعادت او را ميخواهد، آماده است خود را فداي خواستههاي او بكند. اينگونه عواطف، صفات و صميميت و لطف و رقت و از خود گذشتگي به وجود ميآورد برخلاف نوع اول كه از آن خشونت و سبعيت و جنايت بر ميخيزد. مهر و علاقه مادر به فرزند از اين مقوله است. ارادت و محبت به پاكان و مردان خدا، و همچنين وطن دوستيها و مسلك دوستيها از اين مقوله است. اين نوع از احساسات است كه اگر به اوج و كمال برسد همه آثار نيكي كه قبلا شرح داديم بر آن مترتب است و هم اين نوع است كه به روح شكوه و شخصيت و عظمت ميدهد بر خلاف نوع اول كه زبون كننده است. و هم اين نوع از عشق است كه پايدار است و با وصال تيزتر و تندتر ميشود بر خلاف نوع اول كه ناپايدار است و وصال مدفن آن به شمار ميآيد. در قرآن كريم رابطه ميان زوجين را با كلمه " مودت " و " رحمت " تعبير ميكند (1) و اين نكته بسيار عالي است. اشاره به جنبه انساني و فوق حيواني زندگي زناشوئي است. اشاره به اينست كه عامل شهوت تنها رابطه طبيعي زندگي زناشوئي نيست. رابط اصلي صفا و صميميت و اتحاد دو روح است و به عبارت ديگر آنچه زوجين را به يكديگر پيوند يگانگي ميدهد مهر و مودت و صفا و صميميت است نه شهوت كه در حيوانات هم هست. مولوي با بيان لطيف خويش، ميان شهوت و مودت تفكيك ميكند، آنرا حيواني و اين را انساني ميخواند. ميگويد: خشم و شهوت وصف حيواني بود *** مهر و رقت وصف انساني بود اين چنين خاصيتي در آدمي است مهر، حيوان را كم است، آن از كمي است فيلسوفان مادي نيز نتوانستهاند اين حالت معنوي را كه از جهاتي جنبه غيرمادي دارد و با مادي بودن انسان و مافوق انسان سازگار نيست، در بشر انكار كنند. برتراند راسل در كتاب زناشوئي و اخلاق ميگويد: " كاري كه منظور از آن فقط در آمد باشد نتايج مفيدي به بار نخواهد آورد. براي چنين نتيجهاي بايد كاري پيشه كرد كه در آن ايمان به يك فرد، به يك مرام يا يك غايت نهفته باشد. عشق نيز اگر منظور از آن وصال محبوب باشد كمالي در شخصيت ما به وجود نخواهد آورد و كاملا شبيه كاري است كه براي پول انجام ميدهيم. براي وصول به اين كمال بايد وجود محبوب را چون وجود خود بدانيم و احساسات و نيات او را از آن خود بشماريم ". نكته ديگري كه بايد تذكر داده شود و مورد توجه قرار گيرد اينست كه گفتيم حتي عشقهاي شهواني ممكن است سودمند واقع گردد، و آن هنگامي است كه با تقوا و عفاف توأم گردد. يعني در زمينه فراق و دست نارسي از يك طرف و پاكي و عفاف از طرف ديگر، سوز و گدازها و فشار و سختيهائي كه بر روح وارد ميشود آثار نيك و سودمندي به بار ميآورد. عرفا در همين زمينه است كه ميگويند عشق مجازي تبديل به عشق حقيقي يعني عشق به ذات احديت ميگردد و در همين زمينه است كه روايت ميكنند: «من عشق و كتم و عف و مات مات شهيدا». " آنكه عاشق گردد و كتمان كند و عفاف بورزد و در همان حال بميرد، شهيد مرده است ". اما اين نكته را نبايد فراموش كرد كه اين نوع عشق با همه فوائدي كه در شرائط خاص احيانا به وجود ميآورد قابل توصيه نيست، واديي است بس خطرناك. از اين نظر مانند مصيبت است كه اگر بر كسي وارد شود و او با نيروي صبر و رضا با آن مقابله كند، مكمل و پاك كننده نفس است، خام را پخته و مكدر را مصفي مينمايد، اما مصيبت قابل توصيه نيست. كسي نميتواند به خاطر استفاده از اين عامل تربيتي، مصيبت براي خود خلق كند، و يا براي ديگري به اين بهانه مصيبت ايجاد نمايد. راسل در اينجا نيز سخني با ارزش دارد. ميگويد: " رنج براي اشخاص واجد انرژي چون وزنه گرانبهائي است. كسي كه خود را كاملا سعادتمند ميبيند جهدي براي سعادت بشتر نميكند. اما گمان نميكنم اين امر بتواند بهانهاي باشد كه ديگران را رنج بدهيم تا به راه مفيدي قدم نهند، زيرا غالبا نتيجه معكوس بخشد و انسان را درهم ميشكند. در اين مورد بهتر است خود را تسليم تصادفات كنيم كه در سر راه ما پيش ميآيد (2) ". چنانكه ميدانيم در تعليمات اسلامي به آثار و فوائد مصائب و بلايا زياد اشاره شده و نشانهاي از لطف خدا معرفي شده است، اما به هيچوجه به كسي اجازه داده نشده است كه به اين بهانه مصيبتي براي خود و يا براي ديگران به وجود آورد. به علاوه، تفاوتي ميان عشق و مصيبت هست، و آن اينكه عشق بيش از هر عامل ديگري " ضد عقل " است، هر جا پا گذاشت عقل را از مسند حكومتش معزول ميكند. اينست كه عقل و عشق در ادبيات عرفاني به عنوان دو رقيب معرفي ميگردند. رقابت فيلسوفان با عرفا كه آنان به نيروي عقل، و اينان به نيروي عشق اتكاء و اعتماد دارند از همين جا سرچشمه ميگيرد. در ادبيات عرفاني همواره در اين ميدان رقابت، عقل محكوم و مغلوب شناخته شده است. سعدي ميگويد: نيكخواهانم نصيحت ميكنند *** خشت بر دريا زدن بيحاصل است شوق را بر صبر قوت غالب است *** عقل را بر عشق دعوي باطل است ديگري ميگويد: قياس كردم، تدبير عقل در ره عشق چو شبنمي است كه بر بحر ميزند رقمي نيروئي كه تا اين حد قدرتمند است و زمام اختيار را از كف ميگيرد و به قول مولوي: " آدمي را همچون پر كاهي در كف تندبادي به اين سو و آن سو ميكشد " و به قول راسل: " چيزي است كه تمايل به آثارشي دارد " چگونه ميتواند قابل توصيه باشد. به هر حال، احيانا آثار مفيد داشتن يك مطلب است و قابل تجويز و توصيه بودن مطلب ديگر است. از اينجا معلوم ميشود كه ايراد و اعتراض برخي متشرعين بر برخي از حكماء اسلامي (3) كه اين بحث را در الهيات مطرح كردهاند و آثار و فوائد آن را بيان كردهاند ناوارد است زيرا طبقه خيال كردهاند كه عقيده آن دسته از حكما اينست كه اين مطلب قابل تجويز و توصيه هم هست، و حال آنكه نظر آنها تنها به آثار مفيدي است كه در شرائط تقوا و عفاف به بار ميآورد، بدون اينكه آنرا قابل تجويز و توصيه بدانند، درست مانند مصائب و بلايا. پاورقي: 1 - بوعلي، رساله عشق، و صدرالمتألهين سفر سوم اسفار. 2 - زناشوئي و اخلاق، صفحه. 134 3 - «و من آياته ان خلق لكم من أنفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودش و رحمة». (سوره روم، آيه 21). نرم افزار انديشه مطهرمحصولي از: مركز جهاني نشر فرهنگ و معارف اسلامي مبلغ نام كتاب: 23) جاذبه و دافعه على (ع) تأليف: استاد شهيد علامه مرتضى مطهرى نام فصل: حصار شكنى (عشق) ------------------------------------------------------------- حصار شكنى عشق و محبت، قطع نظر از اينكه از چه نوعى باشد - حيوانى جنسى باشد يا حيوانى نسلى و يا انسانى - و قطع نظر از اينكه محبوب داراى چه صفات و مزايايى باشد، دلير و دلاور باشد، هنرمند باشد يا عالم و يا داراى اخلاق و آداب و صفات مخصوص باشد، انسان را از خودى و خودپرستى بيرون مىبرد. خودپرستى محدوديت و حصار است. عشق به غير مطلقا اين حصار را مىشكند. تا انسان از خود بيرون نرفته است ضعيف است و ترسو و بخيل و حسود و بدخواه و كم صبر و خودپسند و متكبر، روحش برق و لمعانى ندارد، نشاط و هيجان ندارد، هميشه سرد است و خاموش، اما همينكه از " خود " پا بيرون نهاد و حصار خودى را شكست اين خصائل و صفات زشت نيز نابود مىگردد. هر كه را جامه زعشقى چاك شد *** او ز حرص و عيب كلى پاك شد خودپرستى به مفهومى كه بايد از بين برود يك امر وجودى نيست، يعنى نه اينست كه انسان بايد علاقه وجودى نسبت به خود را از بين ببرد تا از خودپرستى برهد. معنى ندارد كه آدمى بكوشد تا خود را دوست نداشته باشد. علاقه به خود كه از آن به " حب ذات " تعبير مىشود به غلط در انسان گذاشته نشده است تا لازم گردد از ميان برداشته شود. اصلاح و تكميل انسان بدين نيست كه فرض شود يك سلسله امور زائد در وجودش تعبيه شده است و بايد آن زائدها و مضرها معدوم گردند. به عبارت ديگر اصلاح انسان در كاستى دادن به او نيست، در تكميل و اضافه كردن به او است. وظيفهاى كه خلقت بر عهده انسان قرار داده است در جهت مسير خلقت است، يعنى در تكامل و افزايش است نه در كاستى و كاهش. مبارزه با خودپرستى مبارزه با " محدوديت خود " است. اين خود بايد توسعه يابد. اين حصار كه به دور خود كشيده شده است كه همه چيز ديگر غير از آنچه به او به عنوان يك شخص و يك فرد مربوط گردد را بيگانه و ناخود و خارج از خود مىبيند بايد شكسته شود. شخصيت بايد توسعه يابد كه همه انسانهاى ديگر را بلكه همه جهان خلقت را در بر گيرد. پس مبارزه با خودپرستى يعنى مبارزه با محدوديت خود. بنابراين خودپرستى جز محدوديت افكار و تمايلات چيزى نيست. عشق، علاقه و تمايل انسان را به خارج از وجودش متوجه مىكند. وجودش را توسعه داده و كانون هستيش را عوض مىكند و به همين جهت عشق و محبت يك عامل بزرگ اخلاقى و تربيتى است، مشروط به اينكه خوب هدايت شود و به طور صحيح مورد استفاده واقع گردد. **نرم افزار انديشه مطهرمحصولى از: مركز جهانى نشر فرهنگ و معارف اسلامى مبلغ نرم افزار انديشه مطهر محصولى از: مركز جهانى نشر فرهنگ و معارف اسلامى مبلغ نام كتاب: 23) جاذبه و دافعه على (ع) تأليف: استاد شهيد علامه مرتضى مطهرى نام فصل: اكسير محبت ------------------------------------------------------------- اكسير محبت شعراى فارسى زبان عشق را " اكسير " ناميدهاند. كيمياگران معتقد بودند كه در عالم، مادهاى وجود دارد به نام " اكسير " (1) يا " كيميا " كه مىتواند مادهاى را به ماده ديگرى تبديل كند. قرنها به دنبال آن مىگشتند. شعرا اين اصطلاح را استخدام كردند و گفتند آن اكسير واقعى كه نيروى تبديل دارد عشق و محبت است زيرا عشق است كه مىتواند قلب ماهيت كند. عشق مطلقا اكسير است و خاصيت كيميا دارد، يعنى فلزى را به فلز ديگر تبديل مىكند. مردم هم فلزات مختلفى هستند: «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة». عشق است كه دل را دل مىكند و اگر عشق نباشد دل نيست، آب و گل است. هر آن دل را كه سوزى نيست دل نيست *** دل افسرده غير از مشت گل نيست الهى! سينهاى ده آتش افروز *** در آن سينه دلى و ان دل همه سوز (2) از جمله آثار عشق نيرو و قدرت است. محبت نيرو آفرين است، جبان را شجاع مىكند. يك مرغ خانگى تا زمانى كه تنهاست بالهايش را روى پشت خود جمع مىكند، آرام مىخرامد، هى گردن مىكشد كرمكى پيدا كند تا از آن استفاده نمايد، از مختصر صدائى فرار مىكند، در مقابل كودكى ضعيف از خود مقاومت نشان نمىدهد، اما همين مرغ وقتى جوجه دار شده، عشق و محبت در كانون هستيش خانه كرد، وضعش دگرگون مىگردد، بالهاى بر پشت جمع شده را به علامت آمادگى براى دفاع پائين مىاندازد، حالت جنگى به خود مىگيرد، حتى آهنگ فريادش قويتر و شجاعانهتر مىگردد. قبلا به احتمال خطرى فرار مىكرد اما اكنون به احتمال خطرى حمله مىكند، دليرانه يورش مىبرد. اين محبت و عشق است كه مرغ ترسو را به صورت حيوانى دلير جلوهگر مىسازد. عشق و محبت، سنگين و تنبل را چالاك و زرنگ مىكند و حتى از كودن، تيزهوش مىسازد. پسر و دخترى كه هيچكدام آنها در زمان تجردشان در هيچ چيزى نمىانديشيدند مگر در آنچه مستقيما به شخص خودشان ارتباط داشت، همينكه به هم دل بستند و كانون خانوادگى تشكيل دادند براى اولين بار خود را به سرنوشت موجودى ديگر علاقهمند مىبينند، شعاع خواسته هاشان وسيعتر مىشود، و چون صاحب فرزند شدند به كلى روحشان عوض مىشود. آن پسرك تنبل و سنگين اكنون چالاك و پرتحرك شده است و آن دختركى كه به زور هم از رختخواب بر نمىخواست اكنون تا صداى كودك گهواره نشينش را مىشنود، همچون برق مىجهد. كدام نيروست كه لختى و رخوت را برد و جوان را اينچنين حساس ساخت؟ آن، جز عشق و محبت نيست. عشق است كه از بخيل، بخشنده و از كم طاقت و ناشكيبا متحمل و شكيبا مىسازد. اثر عشق است كه مرغ خودخواه را كه فقط به فكر خود بود دانهاى جمع كند و خود را محافظت كند به صورت موجودى سخى در مىآورد كه چون دانهاى پيدا كرد جوجهها را آواز دهد، يا يك مادر را كه تا ديروز دخترى لوس و بخور و بخواب و زودرنج و كم طاقت بود با قدرت شگرفى در مقابل گرسنگى و بىخوابى و ژوليدگى اندام، صبور و متحمل مىسازد، تاب تحمل زحمات مادرى به او مىدهد. توليد رقت و رفع غلظت و خشونت از روح، و به عبارت ديگر تلطيف عواطف، و همچنين توحد و تأحد و تمركز و از بين بردن تشتت و تفرق نيروها و در نتيجه قدرت حاصل از تجمع، همه از آثار عشق و محبت است. در زبان شعر و ادب، در باب اثر عشق بيشتر به يك اثر بر مىخوريم و آن الهام بخشى و فياضيت عشق است. بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش (3) فيض گل گر چه به حسب ظاهر لفظ، يك امر خارج از وجود بلبل است ولى در حقيقت چيزى جز نيروى خود عشق نيست. تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كشش ليلى برد (4) عشق، قواى خفته را بيدار و نيروهاى بسته و مهار شده را آزاد مىكند نظير شكافتن اتمها و آزاد شدن نيروهاى اتمى. الهام بخش است و قهرمان ساز. چه بسيار شاعران و فيلسوفان و هنرمندان كه مخلوق يك عشق و محبت نيرومندند. شق نفس را تكميل و استعدادات حيرت انگيز باطنى را ظاهر مىسازد. از نظر قواى ادراكى الهام بخش و از نظر قواى احساسى، اراده و همت را تقويت مىكند، و آنگاه كه در جهت علوى متصاعد شود كرامت و خارق عادت به وجود مىآورد. روح را از مزيجها و خلطها پاك مىكند و به عبارت ديگر عشق تصفيه گر است. صفات رذيله ناشى از خودخواهى و يا سردى و بىحرارتى را از قبيل بخل، امساك، جبن، تنبلى، تكبر و عجب، از ميان مىبرد. حقدها و كينهها را زائل مىكند و از بين برمى دارد گو اينكه محروميت و نا كامى در عشق ممكن است به نوبه خود توليد عقده و كينهها كند. از محبت تلخها شيرين شود *** از محبت مسها زرين شود (5) اثر عشق از لحاظ روحى در جهت عمران و آبادى روح است و از لحاظ بدن در جهت گداختن و خرابى. اثر عشق در بدن درست عكس روح است. عشق در بدن باعث ويرانى و موجب زردى چهره و لاغرى اندام و سقم و اختلال هاضمه و اعصاب است. شايد تمام آثارى كه در بدن دارد آثار تخريبى باشد ولى نسبت به روح چنين نيست، تا موضوع عشق چه موضوعى، و تا نحوه استفاده شخص چگونه باشد؟ بگذريم از آثار اجتماعيش، از نظر روحى و فردى غالبا تكميلى است، زيرا توليد قوت و رقت و صفا و توحد و همت مىكند، ضعف و زبونى و كدورت و تفرق و كودنى را از بين مىبرد، خلطها كه به تعبير قرآن " دس " ناميده مىشود از بين برده و غشها را زايل و عيار را خالص مىكند. شاه جان مر جسم را ويران كند *** بعد و يرانيش آبادان كند اى خنك جانى كه بهر عشق و حال *** بذل كرد او خان و مان و ملك و مال كرد ويران خانه بهر گنج زر *** وز همان گنجش كند معمورتر آب را ببريد و جو را پاك كرد *** بعد از آن در جو روان كرد آب خورد پوست را بشكافت پيكان را كشيد *** پوست تازه بعد از آنش بردميد كاملان كز سر تحقيق آگهند *** بى خود و حيران و مست و والهاند نه چنين حيران كه پشتش سوى اوست *** بل چنان حيران كه غرق و مست دوست پاورقى: 1 - در برهان قاطع درباره اكسير مىگويد: " جوهرى است گدازنده و آميزنده و كامل كننده يعنى مس را طلا مىكند، و ادويه مفيده فايدهمند و نظر مرشد كامل را نيز مجازا اكسير مىگويند ". اتفاقا در عشق هم هر سه خصوصيت هست، هم گدازنده است و هم آميزنده و هم كامل كننده، لكن وجه شبه معروف و مشهور همين سوم است يعنى تغيير تكميلى. و لذا شعراء گاهى عشق را طبيب و دوا و افلاطون و جالينوس خواندهاند. مولوى در ديباچه مثنوى مىگويد: شادباش اى عشق خوش سوداى ما *** اى طبيب جمله علتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما *** اى تو افلاطون و جالينوس ما 2 - وحشى كرمانى. 3 - لسان الغيب، حافظ. 4 - علامه طباطبائى. 5 - مثنوى معنوى.
نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت
19:59 توسط mouhammad| |
نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12ساعت
16:25 توسط mouhammad| |
نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10ساعت
17:41 توسط mouhammad| |
نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10ساعت
0:26 توسط mouhammad| |



